مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر گلشن قدسم و از دام جهان برخیزم
بولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
مرد یهودی از داستان من پرسید و من او را آگاه کردم و گفتم: من گناهى ندارم جز آنکه دوستدار محمّد صلی الله علیه و آله و وصی اویم. یهودى گفت: من، تو و محمّد را دشمن مىدارم و مرا به بیرون خانهاش برد.
تلّ ریگی در مقابل خانهاش بود و گفت: اگر تا صبح این ریگها را از اینجا بر ندارى و به جاى دیگر نبرى تو را خواهم کشت.من هم شروع کرده و تمام شب بدان کار مشغول شدم .چون خستگی نزدیک بود مرا از پای در آورد، دستها را به آسمان بلند کرده و گفتم: بار الها! تو محمّد و وصیّش را محبوب من ساختى، پس به حقّ منزلت ایشان گشایش مرا برسان و مرا از این گرفتارى برهان. پس خداى تعالى بادى فرستاد و آن تلّ ریگ را از آنجا کنده و به آن مکانى که یهودى گفته بود برد. چون صبح شد یهودى دید که همه ریگها منتقل شده است، گفت: اى روزبه! تو جادوگرى پس تو را از این قریه بیرون مىکنم تا آن را نابود نسازى. پس مرا بیرون برد و به یک زن سلمى فروخت.
من سعادتم را در یثرب حجاز که به من بشارت داده شده بود می جستم و به دنبال آئین روشن و پایدار و دین حق و جاوید به نیروی ایمانی که جانم را با فروغ خود روشن می داشت بی آنکه مشقات راه را حس کنم پیش می رفتم. جذبه عشق چنان مهار دلم را ربوده بود که رنج سفر و نکوهش اغیار و غم غربت اثری بر جان شیفته ام نداشت. به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست.
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است فدای قد تو هر سروبُن که بر لب جوست
همین که چشمم به یثرب خورد نشانه هایی را که به من داده بودند در آن یافتم و یقین کردم که این همان شهری ست که برای من توصیف شده بود. همان یثرب که بت های عرب را خُرد و آتش فارس را خاموش و تاج و تخت خسروان و قیصران را واژگون می کرد. صفحات تاریخ زیر و رو می شد و برگ های جدیدی از آن گشوده می شد تا آئین الله که دین رحمت و مهربانی و آزادی و برابری و برادری ست در آن نگاشته شود.
- یثرب توبند های اسارتم را باز خواهی کرد و مرا از بردگی دردناک رهاخواهی کرد. پس ای یثرب درود و هزاران درود بر تو باد.
نزد آن زن کار می کردم و روزگارم همچنان در فراق یار سپری می شد؛
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
تا مدّتى که خدا خواست در نخلستان آن زن بودم. و همه روز با خود زمزمه می کردم:
صبااگر گذری افتدت به کشور دوست بیار نفخه یی از گیسوی مُعَنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
وگر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبری ام همچو بید لرزان است ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
تا اینکه روزى دیدم که هفت نفر به سوی نخلستان پیش می آمدند در حالیکه ابرى بر آنها سایه افکنده بود. با خود گفتم: ایشان همگى پیامبر نیستند ولى باید یک تن میان ایشان پیامبر باشد . همچنان آمدند و به نخلستان نزدیک شدند و آن ابر هم بر سر آنان سایه افکنده و بر فراز ایشان حرکت می کرد. چون نزدیک تر شدند، میان آنان مردی را دیدم با قامتی موزون و صورتی همچون قمر. قلبم به طپش افتاد و دست و پایم به لرزش. زانوانم تاب نگهداری ام را نداشتند.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید...
ادامه دارد...
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت اول)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت دوم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت سوم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت چهارم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت پنجم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت ششم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت هفتم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت هشتم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت نهم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت دهم-پایانی-)
برای مشاهده یا دریافت متن مقاله به صورت pdf
اینجا را کلیک کنید
|