تماس با ما پرسش و پاسخ آرشیو کتب و مقالات معرفی ما صفحه خانگی
امروز: سه شنبه، ۱۶ شهریور ۱۳۸۹
    جستجوی پیشرفته
    پیامبری از اسلام

إِنَّ مَثَلَ عیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

در واقع، مَثَلِ عیسى نزد خدا همچون مَثَلِ آدم است [که‏] او را از خاک آفرید سپس بدو گفت: «باش» پس وجود یافت.

-- قرآن کریم، سوره آل‏عمران (3) ، آیه 59
   استاد دکتر فریدونی
· بررسی های تحلیلی و منصفانه پیرامون مسیحیت

قسمت یازدهم مجموعه مباحث «بررسی های تحلیلی و منصفانه پیرامون مسیحیت» در تاریخ 29/4/89افزوده شد.
   بهار کلام الله

در ماه مبارک رمضان،بهار تورات و انجیل حقیقی، دوستانمان را به مطالعه مناظره ذیل دعوت می کنیم: رو در رو: آنچه تورات و انجیل [Bible]درباره محمّد صلی الله علیه و آله می گوید

   مجموعه جزوات تألیف شده توسط استاد دکتر فریدونی

مجموعه جزوات بررسی های تحلیلی و منصفانه پیرامون مسیحیت تألیف استاد دکتر فریدونی توسط موسسه فرهنگی انتشاراتی فن و هنر به چاپ رسیده است.
تلفن تماس موسسه فرهنگی انتشاراتی فن و هنر:
66467730-021(98)

   ورود کاربران






 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید
   عناوین مطالب
· تمام طبقه‌بندی‌ها
· قلم نوشته ها (چهارشنبه، ۱۹ خرداد ۱۳۸۹)
· من یک مسیحی هستم (دوشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹)
· مسیح نامه (پنجشنبه، ۰۴ شهریور ۱۳۸۹)
· بر مرکب زمان (چهارشنبه، ۱۰ شهریور ۱۳۸۹)
· خبر (سه شنبه، ۲۹ تیر ۱۳۸۹)
· دعوت شدگان به نور (شنبه، ۳۰ مرداد ۱۳۸۹)
· رو در رو (پنجشنبه، ۱۴ مرداد ۱۳۸۹)
   منوی اصلی
· خانه
· پرسش و پاسخ
· آخرین مطالب

   کاربران حاضر
فعلا:
2 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.
   پیوندها
پدر مهربان
مادر مهربان
برکه
لحظه ها
خطبه غدیر
بهائی پژوهی
در راه حق
انیس الاعلام نوشته محمد صادق فخر الاسلام
راه مسیح
KIND FATHER
ترجمه مقالات سایت kindfather.com
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت دوم)
در تاریخ سه شنبه، ۰۶ بهمن ۱۳۸۸ توسط maseeh

در این هنگام که در چاه غرق نیایش بودم کسى که جامه سپیدى بر تن داشت پیش من آمد و گفت: اى روزبه! برخیز. و دستم را گرفت و مرا از آن سیاهچال بیرون برد. پس راه صحرا و بیابان در پیش گرفتیم تا به چشمه ای رسیدیم و من که مدتها از نعمت آزادی و آب محروم بودم در آنجا خود را شست شو دادم و غسل کردم.

سپس آن مرد سپید پوش مرا به صومعه‏یى برد. پیر سالخورده ای که آثار زهد و تقوی در وی نمایان بود در لباس روحانیت از صومعه خارج شد. و من این چنین آغاز سخن کردم: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ عیسى روح اللَّه و أنّ محمّد حبیب اللَّه. شهادت می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست و عیسی روح الله و محمّد حبیب الله است. مرد دیرنشین به من رو کرد و گفت: آیا تو روزبه هستى؟ پاسخ دادم: آری. گفت: بالا بیا. ناگهان نوری در ذهنم درخشید و رقعه عربی ای را که در اتاق خود یافته بودم به خاطر آوردم که مرا امر به یافتن اوصیای حضرت عیسی کرده بود.
به نزد او رفتم و دوسال کامل در خدمتش بودم. سعی کردم تا در تحصیل علم بسیار کوشا و در زهد و پارسایی پر تلاش باشم. رفته رفته حیات آن پیر نورانی سپری می شد و آثار و علائم مرگ در او هویدا می گشت. روزی مرا نزد خویش طلبید و گفت: ای فرزند، بدان که انسان را از مرگ گریزی نیست و اینک من به سوی پروردگار جهان آفرین می روم. چون بدرود جهان گفتم مرا به خاک بسپار. گفتم: مرا نزد چه کسی رهسپار می کنی ؟ گفت: مردم خود را پیرو حضرت مسیح علیه السلام می دانند حال آنکه همه از دین او خارج و منحرف شده اند جز اندکی. کسی را نمی شناسم که به این عقیده باشد مگر راهبی در انطاکیه. چون او را دیدی سلام مرا به او برسان و این لوح را به او بده. سپس لوحی به من داد. چون درگذشت او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاکیه رفتم و همچنان شروع به گفتن آن کلمات کردم و گفتم: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ عیسى روح اللَّه و أنّ محمّد حبیب اللَّه. شهادت می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست و عیسی روح الله و محمّد حبیب الله است. راهب آن صومعه به من نگریست و پرسید: آیا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو. و به آن صومعه درآمدم و دو سال کامل هم او را خدمت کردم. چون مرگ او نزدیک شد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا نزد چه کسی رهسپار می کنی؟ گفت: هیچ کس را نمى‏شناسم که معتقد و متدین به دین و اعتقاد من باشد، مگر راهبى در اسکندریه. چون پیش او رسیدى از سوى من سلامش برسان و این لوح را به او بده. چون راهب درگذشت، او را تجهیز و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به آن صومعه رفتم و همان کلمات را بر زبان آوردم و گفتم: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ عیسى روح اللَّه و أنّ محمّد حبیب اللَّه. شهادت می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست و عیسی روح الله و محمّد حبیب الله است. راهب صومعه به من نگریست و گفت: تو روزبهى؟گفتم: آرى. گفت: داخل شو. به آن صومعه رفتم و دو سال کامل هم او را خدمت کردم. شب وروز در حال عبادت بودم و از فراق محبوب در گداز.
می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد             آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم             چون ز دیدار تو دورم به که باشم دلشاد
از بن هر مژه صد قطره خون بیش چکد            چون برآرد دلم از دست فراقت فریاد
و چنین بود که من خدمت اوصیای حضرت عیسی علیه السلام را کردم و بالاخره به عنوان وصی ایشان امانت را به "ابی" آخرین اوصیای معصوم آن حضرت رسانیدم. تا زمانی که خداوند می خواست نزد او ماندم و هنگام جان سپردنش از او پرسیدم: مرا به سوی چه کسی رهسپار می کنی؟ گفت:کسى را در جهان نمى‏شناسم که به اعتقاد و آیین من معتقد باشد و همانا هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسیده است. او کسی ست که انبیای بنی اسرائیل به آمدن او و اوصیایش بشارت داده اند و با مبعوث شدن او سلسله نبوت ختم می شود. چون به حضورش رسیدى سلام مرا به او برسان و این لوح را به او بسپار. زمانی که درگذشت، او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و لوح را برداشتم و بیرون آمدم.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد            زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل             همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز            قصه غصه که در دولت یار آخر شد
برای رفتن به سرزمین حجاز و رفتن به شهری که "ابی" نشانه های آن را به من داده بود همراه کاروانی شدم.
آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز             پای پرآبله و بادیه پیمای من است
به ایشان گفتم: اى قوم! شما عهده‏دار خوراک و آشامیدنى من باشید و من عهده‏دار خدمت شما خواهم بود. پذیرفتند؛ اما آنان سنگ دلانی بودند با جانهایی سخت که دلهایشان را زنگار کفر گرفته بود و نه چشم بصیرت داشتند و نه گوش شنوا و نه مهر و عطوفتی انسانی. چون هنگام غذا خوردن ایشان نزدیک شد، گوسفندى را با زدن ضربه کشتند. قسمتى از آن را کباب کردند و قسمتى از آن را آب پز کردند؛ من از خوردن گوشت آن خوددارى کردم. گفتند بخور. گفتم: من غلامى صومعه‏نشین هستم و مردم صومعه گوشت نمى‏خورند. چنان مرا زدند که نزدیک بود بکشندم. یکى از ایشان گفت: از او دست بردارید تا شراب شما را بیاورد که شراب هم نخواهد نوشید. چون مى و باده آوردند، گفتند بیاشام. گفتم: من غلامى دیر نشینم و دیرنشینان باده نمى‏نوشند. چنان بر من تاختند که آهنگ کشتن من کردند. گفتم: اى قوم! مرا مزنید و مکشید، من اقرار به بندگى شما مى‏کنم؛ و اقرار کردم که برده یکى از ایشانم. او مرا با خود برد و به مردى یهودى به سیصد درهم فروخت.
زاندم که گام در طلبت چون گدا زدم             یکباره قید صحبت هر پادشاه زدم
بیگانه گشتم از همه و آشنای دوست            روزی که دم زعشق تو ای آشنا زدم
برقی ز عشق بی خبرم کرد از خود             زان حلقه ها که بر در چون و چرا زدم
فارغ ز خویش و هر دو جهانم نمُد عشق           سهل است اگر به هر دو جهان پشت پا زنم
و این چنین آزاده بنده شد و مالک مملوک گردید؛ و با آنکه خود نیز از نسل بزرگان پارس بودم به عشق یار بردگی را به جان خریدم.
ادامه دارد...



دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت اول)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت دوم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت سوم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت چهارم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت پنجم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت ششم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت هفتم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت هشتم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت نهم)
دعوت شدگان به نور: قصه عشقی کهن از ایران باستان تا بلندای آسمان(قسمت دهم-پایانی-)
برای مشاهده یا دریافت متن مقاله به صورت pdf اینجا را کلیک کنید




این سایت به هیچ گروه، سازمان، نهاد دولتی یا خصوصی وابسته نیست و کاملا شخصی است.
استفاده از محتویات این سایت، با ذکر نام منبع، مجاز و توصیه می شود
Copyright © 2003 Maseeh.ir All Rights Reserved.
info AT Maseeh DOT ir