|
پسر:
بفرمایید
مادر! این
لقمه را بگیرید.
مادر:
اما من
دیگر سیر شده ام.
پسر:
فقط یک
لقمه ی دیگر مادر جان.
مادر:
باشد اما
فقط همین یک لقمه چون من واقعا دیگر نمی
توانم چیزی بخورم.
پسر:
مادر
جان! لطفا
بعد از غذا لباس هایتان را عوض کنید می
خواهم آن ها را بشویم.
مادر:
زکریا
پسرم! خیلی
عجیب است تو قبلا این قدر به من مهربانی
نمی کردی. از
وقتی که از مسافرت برگشته ای رفتارت کاملا
عوض شده، مرتب لباسهایم را عوض می کنی،
سرم را می شویی، غذا برایم آماده می کنی.
به من
بگو در این سفر چه اتفاقی برایت افتاده.
|